تبليغاتX
یه ردپایی از خودت به جا بذار بعد برو
خدایا با تمام کوچکیم یک چیز بیش از تو دارم و آن خدای بزرگی است که من دارم و تو نداری.
گر صدایم کنی شادمانه بال می گشایم. غصه هایم را در سبدی می ریزم و پشت در می گذارم. انگاه به اسمان خیره می شوم تا فرشته ها از پله های ستاره پایین بیایندو مرا با خود ببرند.
اگر همه درختان دنیا مال من بودند دفترهای بی شماری گرد می اوردم:هر درختی ، دفتری و هر دفتری از شعرهای عاشقانه من برای تو
من هیچ گاه از دیدن پرنده ها سیر نشده ام و چشمهایم را به روی افتاب نبسته ام. من همیشه راه رفته ام من رودها را بیشتر از کوهها دوست دارم!چون رودها اواز خوانان راه میروند و یک دم از رفتن باز نمی ایستند!اما کوهها با همه عظمت و ابهت ساکت و ساکن و سردند.
اگر همه پنجره های دنیا ،حتی در دورترین و ناشناخته ترین نقطه این کره خاکی مال من باشند از قاب رنگین و تازه یا رنگ و رو رفته وفرسوده انها فقط تو را نگاه می کنم وجز تو هیچ چیز و هیچ کس را به چشمهایم راه نمی دهم
اگر به قامت کلماتی که به سوی تو می فرستم نگاه کنی روز قیامت را خواهی دید!!کلماتی را که رنگ و بوی بهشت را دارند..بردار و کلماتی را که تلخ و جهنم گونه اند به من بازگردان...من هنوز ازدرک دامنه تو عاجزم و می دانم که هرگز به قله ات نخواهم رسید !!

من برای اینکه بدانم چگونه باید دوستت داشته باشم سالها با شور و شوق فراوان نزد گلهای افتابگردان درس خوانده ام و برای اینکه بدانم چگونه باید به تو برسم سالها در امتداد شنی ساحل نشسته ام و پیوستن اولین قطره های رود به دریا را دیده ام
ای خورشید دست نیافتنی من !!!! باور کن به چشمهایت ایمان دارم و اگر چشم به چشمهایم بدوزی از هزار شمع زیارتگاه، روشن تر می شوم

دوستت دارم، دوستم بدار

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 2:32 PM  توسط سارا | 

بهار و باور ندارم برگا رو باور ندارم

                     تو این هوای بی کسی فردا رو باور ندارم

دلم پر از حکایته حکایت برگه و باد

                     دیگه خودم خوب میدونم اونی که رفته نمیاد

اون که منو میخواد ولی جرات گفتن نداره

                     فقط دلش میخواست بیاد اشک منو در بیاره

اون روز باید یادت بیاد ریزش اشکای منو

                     میریخت به پای دل تو میگفت که از اینجا نرو

یه روز میاد اسم منو رو سنگ گوری میخونی

                     میدونی تو دوست دارم میدونی تو خوب میدونی

                          

+ نوشته شده در  نهم مهر 1385ساعت 3:40 PM  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 3:52 PM  توسط سارا | 

عاشقانه ترین نگاهم راروی قایقی از باد نشاندم

وپارو زنان سوی تو فرستادم

وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و..... قایقم غرق شد

سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار...

°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_______________
~~~~/____________________\~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 3:44 PM  توسط سارا | 

اونی که من می خوام نه ستارست نه فرشته
آخه من ديگه مي دونم
دوره اين حرفا گذشته
مثل شيرين و نمي خوام
كه دروغ باشه تو كارش
عشق فرهاد و ببينه
ولي خسرو بشه يارش
مثل ليلا رو نمي خوام
واسه مجنون ناز بياره
بشكنه چينيش و اما
اخرش تنهاش بزاره
عشق و روهوس نمي خوام
كه فقط يه لحظه باشه
از پي عشق زليخا
پشت يوسف پاره باشه
نمي خوام از پشت ابرا
يه فرشته باشه يارم
كه اگه يه وقت بخوامش
نتونه بياد سراقم
مثل حوا رو نمي خوام
كه تو عشقش حيله باشه
كه ادم با خوردن سيب
از خدا شرمنده باشه
نمي خوام كه همدم من
توي عشقش كم بياره
من براش ديوونه باشم
اون بگه دوسم نداره
اوني كه مي خوام من
نه ستارست نه فرشته
يكي هست مثل خودم
ولي اون اخر عشقه
...

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 3:44 PM  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 3:37 PM  توسط سارا | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماس رو

ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1385ساعت 2:52 PM  توسط سارا | 
خواستم از عشق برایت بگویم ، گفتم می دانی. خواستم از غم برایت بگویم، گفتم می دانی. حالا از ته قلبم می خواهم برایت بگویم دوستت دارم چون نمی دانی

********************************************************************************
اگر می دانستی چقدر دوستت دارم این همه رنجم نمی دادی و اگر این قدر رنجم نمی دادی شاید این همه دوستت نداشتم.

********************************************************************************
به آسمان نگاه می کنی پر از ستاره است دوست داری کدومش مال تو باشه قدر اونی که کم نورتره رو بدون چون اونی که پر نورتره رو همه نگاه می کنند.

********************************************************************************
+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:40 PM  توسط سارا | 
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد
فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود .....

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که......
زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي
مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي
که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد.

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1385ساعت 2:52 PM  توسط سارا | 
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم
اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد
ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاســــت
مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه ام

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1385ساعت 2:4 PM  توسط سارا | 

دو ، چهار ،چهار،سه ..........الو منزل خداست؟
ببخشید سلام .این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان  جداست؟
الو،الو.......دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
خدا صدای تو نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها دواست
  ..............................................

.............................................
خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم دوباره...........تا خدا خداست.

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1385ساعت 3:5 PM  توسط سارا | 
                               

بی همگان به سرشودبی تو به سرنمی شود

                                داغ تو دارداین دلم جای دگرنمی شود

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:34 PM  توسط سارا | 
تو دانه دانه،              در دل کویر،           تو برگ برگ،       روی شاخه های شعر من،                     جوانه کرده ای.          تو حرف حرف          در سکوت واژه های پیر،                                                 تو لحظه لحظه،              در تمام هستی زمانه خانه کرده ای.        نه مثل تشنگی برای اب،              نه چون شب از نگاه افتاب،               که در برابر تو،         نیست هم نبوده ام.                                نه داستان نا تمام سر نوشت،         نه حرفی از دقیقه های خالی ام،              که برگ برگ،         حرف حرف،    تو را...... تو را سروده ام.              تو خواندنی تر از منی!!!!!! 
+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:1 PM  توسط سارا | 

بی تو هرگز ...

دوستت دارم عزيز من

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:27 PM  توسط سارا | 

                                  

برای من نوشته
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم
برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود

كاشكی خبر نداشتی
دیونه نگاتم
یه مشت خاك ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت
نبود صدای قلبم
كاشكی نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم

نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد

كاشكی نبسته بودم
زندگیمو به چشمات
كاشكی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفاتلعنت به من كه آسون
به یك نگات شكستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم

سلام نانازی و آبجی نگار !

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:25 PM  توسط سارا | 
    

 

___

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:20 PM  توسط سارا | 
به نام عشق

مي خواستم

به بلنداي قامتت

شعري بگويم

تمام قافيه ها

حقير شدند

واژه اي

همتاي نامت

رنگ حضور ندارد

به نام نامي عشق

ناميدمت

جز تو قافيه اي

براي عشق نيست.

 ديوانه وار بود زندگي من

ديوانه وار

ديوانه وار گريستم

ديوانه وار خنديدم

چون دوستت دارم

مي خواهم بمانم آنچه هستم

و باشم تا هميشه

ديوانه وار مي رقصم زير بارون

ديوانه وار مي خوانم از تو

ديوانه وار مي ميرم براي تو

ديوانه وار

           ديوانه وار

                   ديوانه وار

 

                              دوستدار تو

                                                آواره تو

                                                             ديوانه تو

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:18 PM  توسط سارا | 

انتظار

 

چشمان خسته ام
        در ظلمت سکوت 
                 در ازدحام اشک
                          در تلخی دروغ
                                 در انزوای عشق 
                                          در پاکی غروب
                                                  در سردی زوال
                                                          در سرخی قلوب
                                                                    در سبزی بهار
                               در انتظار توست

روح شکسته ام 
     در سایه ی درخت 
          آن تک درخت پیر 
              کو مانده سر به زیر ؛
                   در سوگ همرهان 
                         آن همرهان که در
                               گوری بخفته اند 
                                     گرمای زندگی 
                                           با خود ببرده اند ؛
                                                در سوز عاشقان
                                                     آن عاشقان که در 
                                                          تکرار لحظه ها 
                                                                هر لحظه بیشتر 
                                                                     در خود بمرده اند ؛
                               در انتظار توست

من آن مسافرم 
         آن خسته از دروغ 
                آن خسته از فریب 
                        آن کس که خود هنوز
                                حتی نفهمیده است
                                          از بهر چه بزیست ؛
                                                  یا بهر چه بدید ؛
                                                           یا بهر چه کشید ؛
                                                                    یا بهر چه بمرد ؛
                                                                             اما دل غمین
                                در انتظار توست
آری !
      دراین زمان 
            در بهت لحظه ها
                      تنها ز انزوا 
                             دلخسته از سکوت
                                      در انتظار تو
                                              آرام و بی صدا
                                                     بنشسته ام کنون
                                                                آیا رهایی هست
زین انتظار سخت ؟ 
            تا کی جفا کشم ؟
                        حتی ز سایه ها
                                این سایه های درد
                                       این دردها که در
                                                 جانم نشسته اند .
                                                          حتی هوا و خاک 
                                                                   باران و باد و رود 
                                                                        هر جا رسیده اند
                                                                                
روح و تن مرا 
      
                                                                                
  آزرده کرده اند .
              در انتظارتم
                    پاییز هم گذشت
                             برگرد با بهار
                                    چشمم به راه توست .
                                            ای غربت خیال 
                                                     جانم به لب رسید
                                                            پس کی تو می رسی ؟

اشک ستاره ریخت 
               اما نیامدی
                        ظلمت فرو کشید 
                              
           
   اما نیامدی
                                        
   شب مرد از سکوت 
                                                     
  
           اما نیامدی
                                                     
          وقتم به سر رسید
                                                           
                       اما نیامدی

من مرده ام کنون 
                    روییده از خاکم 
                                     صدها شقايق ؛ لیک 
                                                            حتی پی گورم 
                                                                            هرگز نیامدی

ای نرگس خموش
                            آرام گیر که تو
                                                حتی پس مرگت 
                                                                           هرگز نیارمی
... .

                                                           

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:37 PM  توسط سارا | 

بدترين درد اين نيست كه..................... عشقت بميره

بدترين درد اين نيست كه.....................به اوني كه دوستش داري نرسي

بدترين درد اين نيست كه..................عشقت بهت نارو بزنه

بدترين درد اينه كه....................يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:19 PM  توسط سارا | 

.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 3:5 PM  توسط سارا | 
 توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره

 
 چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره
 
 واسه من تنهایی درده ، درده هیچ کسو نداشتن
 
  هر گله پژمرده رو، تو کویر سینه کاشتن
 
 دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم
 
 تا دمه لحظه مردن شعر تنهایی بخونم
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:52 PM  توسط سارا | 
   
                                                                  
                                                          
 
                                          ديگر از حرف تو و عشق خودم دلگيرم
                                          من كه خود منتظر فرصت يك تغييرم
                                          بردم از همه جا تا نرسم رو به سراب
                                
 
 
 
                                          به خدا خسته از اين روز و شب تقديرم                               
                                          همه تقصير تو و بر سر من كاسه شكست
                                          من در اين حادثه ي عشق تو بي تقصيرم                               
    
 
 
 
                                          به سرم مي زند آيم به سراغت شب و روز                          
                                          گرچه از حرف دروغت به خودم دلگيرم
                                          از تو و مردم اين شهر جفا خسته شدم
                           
                                                 به خدا منتظرم، منتظر تغييرم  
 
                                          
                                                     
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:46 PM  توسط سارا | 
 
محبت چو بارانی است که اگر بر زمین تشنه ببارد در سینه ی زمین خشک و تشنه، گلهای رنگین صحرایی می روید .
 
از محبت خارها گل می شود.
 
با محبت می شود بر دل آدمیان نفوذ کرد.
 
محبت زنجیر نامرئی است که انسانها را به یکدیگر پیوند می دهد.
 
محبت دوست بر گردنم رشته ای افکنده است که مرا بی اختیار بهر سو می راند.
 
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:36 PM  توسط سارا | 

ای کاش:

اسمت را برای هميشه در قلبم ننوشته بودم

و عشقت را برای هميشه در دلم جای نداده بودم

ولی حالا که اين کارا کرده ام برای هميشه دوستت خواهم داشت

و هيچگاه و در هيچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد

 

اونقدر دوست دارمبشنوي خندهت مي گيره...

 

خواستم برای آخرين بار هديه ای برايت بفرستم

گل گفت: مرا بفرست که خط پاکی از عشقم

خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم

ناگهان صدايی شنيدم؛آن صدای قلبم بود که با شيرين زبانی گفت: مرا بفرست تا به او وفادار باشم

 

منتظر نظر شما هستم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:26 PM  توسط سارا | 

ای کاش:
اسمت را برای هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را برای هميشه در دلم جای نداده بودم
ولی حالا که اين کارا کرده ام برای هميشه دوستت خواهم داشت
و هيچگاه و در هيچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:59 PM  توسط سارا | 
ديگر از حرف تو و عشق خودم دلگيرم
                                          من كه خود منتظر فرصت يك تغييرم
                                          بردم از همه جا تا نرسم رو به سراب
                                
 
 
 
                                          به خدا خسته از اين روز و شب تقديرم                               
                                          همه تقصير تو و بر سر من كاسه شكست
                                          من در اين حادثه ي عشق تو بي تقصيرم                               
   
 
 
 
                                          به سرم مي زند آيم به سراغت شب و روز                          
                                          گرچه از حرف دروغت به خودم دلگيرم
                                          از تو و مردم اين شهر جفا خسته شدم
                          
                                                 به خدا منتظرم، منتظر تغييرم
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت 3:48 PM  توسط سارا | 

معنی عشق رو میدونستم.. معنی دوست داشتن رو هم میدونستم .. تفاوتهاشون رو هم بلد بودم .. زمونه بهم یاد داد که اشتباه میکنم.. زمونه بهم یاد داد که نه تنها من بلکه هیچکس نیمدونه...

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت 3:41 PM  توسط سارا | 
  تمام خاک را گشتم به دنیال صدای تو
                                           ببین، باقی است روی لحظه هایم جای پای تو
                                            اگر کافر اگر مومن، به دنبال تو می گردم
                                             چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو؟
                                              دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم
                                               خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
                                                 صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود!
                                                   پر ا ز داغ شقایق هاست آوازم برای تو
                                                     تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
                                                      کدامین جاده امشب میگذرد سر به پای تو ؟
                                                        نشان خانه ات را از تمام شهر پر سیدم
                                                          مگر آن سوتر است از این تمدن روستای تو

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت 3:33 PM  توسط سارا | 

دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده
مي خوام از تو بنويسم كاغذ ام همش سفيده
يه سوال عاشقونه   بگه هر كسي مي دونه
اونكه دادم دل و دستش  چرا دل به من نمي ده
گفتم از عشق تو مي خوام سربذارم به بيابون
گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده 
التماس كردم كه يكشب بيا لااقل تو خوابم
گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشي يه روزي
گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده ؟
اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر
اوني كه دنبالشي تو چرا دائم ناپديده
تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد
رنگ من كه هيچي مينو رنگ آسمون پريده
سرنوشت گريه نداره خودت اين و گفتي اما
تو دل من نمي دونم چرا باز يك كم اميده
تو من و گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم
چقدر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده 

ممنونم از بهترین دوستم و بهترین همدمم به خاطر همه چی ازش ممنونم بخصوص از این شعر زیباش

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت 10:22 PM  توسط سارا | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
 چون دنيا يه روز تموم ميشه...
 نميخوام بگم که مثل گلی...
 چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
 چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
 چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 نميخوام بگم که دوستت دارم...
 چون منکه اصلا دوستت ندارم...
 بلکه من عاشقتم...

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت 3:39 PM  توسط سارا |